Kelasema-1387.ir : نشانی جدید کلاس ما|دانشجویان ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 87

این مقاله به "شرح معانی برخی از اصطلاحات دیوان حافظ" می پردازد.

مقدمه

عرفان به معني يافتن حقايق از طريق کشف و شهود است. و عارف د راشعار حافظ به معني شخص http://s3.picofile.com/file/7407248709/khalvatgahebinam.jpgخودشناس خداشناس حقيقت جوي است. مرتضي مطهري در تماشاگه راز مي گويد: ديوان حافظ يک ديوان عرفاني است. در حقيقت يک کتاب عرفان است به علاوه جنبه فني شعر. به عبارت ديگر ديوان حافظ عرفان است به علاوه هنر.

ديواني است که از عرفان سرچشمه گرفته و به صورت شعر بر زبان سراينده جاري گشته است.

 

اصطلاحات عرفانی که در شعر حافظ بکار برده می‌شود، در اثر آگاهی کامل و شناخت معنایی صحیح است. حافظ دیدگاه عارفانه و امیدوار کننده دارد و عرفان به مفهوم واقعی کلمه در اشعار او نمایان است و در شعرش همواره امید به آینده‌ای روشن را نوید می‌دهد به گونه‌ای که مخاطب با مطالعه اشعارش به نوعی لذت معنوی دست می‌یابد.

حافظ چنان زیبا از اصطلاحات و کنایات وابهامات و تشبیهات در شعر استفاده کرده است که مخاطب بدون اینکه متوجه معنی حقیقی آن باشد به نوعی لذت دست یابی پیدا می کند.و چنانکه پیداست دیوان حافظ بر خواسته از عمق دل شاعری است که سخنش لاجرم بر دل می نشیند و به عبارتی اصل«سخن کز دل برون آید نشیند لاجرم بر دل» بر شعر حافظ حاکم است.

 

نويسندگان و شعراي آن سوي مرزها پيرامون حافظ مي نويسند :

گـوته شاعر، اديب و نويسنده آلماني : حافظ در شعـر خويش حـقيقت غـير قابل انکـار را به شيـوه اي محـو ناشدني بـيان کرده است. حافظ يگانه و بي نظير است.

رالف والدو امرسون، فيلسوف و نويسنده آمريکايي : حافظ هـمواره از اين که در جايگـاهي نامناسب و ناجـور قرارش دهـند ابا داشت، از هـيچ چـيز در بـيم و هـراس نـبود. حافظ ماوراء را مي ديد، و ديدش نافـذ بود. او تـنها انساني است که من آرزوي ديدارش را دارم و دلم مي خـواست جاي او مي بودم.

ادوارد فـيتـز جـرالد مترجم و نويسنده انگليسي : حافظ بهـترين آهـنگـساز واژه هاست. گـرترود بل اولين افسر زن انگليسي و پژوهشگر تاريخ و باستان شناسي : گـويي چـشم بـصيرت حافظ، آنچـنان نافذ و تـيزبـين است که به قـلمروهـايي از تـفـکر و انديشه اي سر مي کشد، که حتي نسل هاي بعـد از ورود به آن مـمنوع شده اند.



عرفان و تصوف

عرفان دانشی است که موضوع آن معرفت خداوند و راه‏های نیل به آن است. و به عبارتی، شناخت خداوند در درون خویش و تسلیم شدن به او و عشق ورزیدن به او با عقل و دل و جان می‌باشد.

عرفان در اصطلاح عبارت است از معرفت قلبی که از طریق کشف و شهود, نه بحث و استدلال , حاصل می‌شود و آن را علم وجدانی هم می‌خوانند. کسی را که واجد مقام عرفان است عارف گویند.

از نگاهی دیگر عرفان نه علم است نه تکنیک عرفان طرز نگاه به خود به آفریننده و جهان دور و بر است.و در یک جمله عرفان قدرت تجزیه و تحلیل و برداشت از جهان درون وبرون و دیروز و امروز و فرداست هر قدر این نگاه را درونی تر و بدون سفسطه و بازی با کلمات ارج نهیم وبشناسانیم و حد و مرزی برای آن چه از نظر جنسیت و دین و جغرافیا و سواد و سن قائل نشویم که در اصل نیز بر این موضوع مترتب نیست آنرا رواج داده‌ایم.


عرفان از نظر لغوی به معنی شناختن، شناسایی و آگاهی است. عرفان یعنی شناخت خداوند.عرفان علمی است جهت شناختن حق تعالی و اسما و صفات او. شناخت خداوند به دو روش ممکن می‌شود. یکی به روش استدلال یعنی از اثر پی به وجود موثر بردن و از صفات به ذات پی بردن که علما به این روش عمل می‌کنند.وروش دیگر صاف و خالص نمودن باطن و روح می‌باشد که این، روش اولیا و عارفان می‌باشد.اجرای این روش فقط از طریق اطاعت و عبادت قلبی است.عرفا اعتقاد دارند که برای رسیدن به حقیقت عارف باید مراحلی را سپری نمایدتا نفس به اندازه ظرفیتش از حق آگاه شود. مبنای کار عرفا کشف و شهود و سیر می‌باشد.

تصوف (یا صوفی‌گری) فرقه‌ای اسلامی است و طریقه عملی عرفان یا همان خدا شناسی می‌باشد. صوفیان آفریننده هستی را دارای هیچیک از صفاتی که ما می‌شناسیم نمی‌دانند و او را بالاتر از هر پندار و توصیفی می‌دانند. تصوف در معنی لغت به روش و طریق طی کردن راه جستجوی حق را گویند. و فردی را که در این راه قدم می‌گذارد صوفی می‌گویند.

 

حافظ؛ طاقچه نشین اتاق ها

حافظ از جمله کسانی است که بین مردم ایران ،بیش از سایر شاعران ،مرید و دوستدار دارد و در شهر وروستا  کمتر خانه مسلمانی است که در آن قرآن باشد و دیوان حافظ یافت نشود.زیرا روح لطیف و ظربف ایرانی دریافته که دو  اثر جاویدان از یک منبع آسمانی سرچشمه گرفته است؛با این تفاوت که قرآن وحی خداوندی و اشعار حافظ الهام و وارد غیبی است.ازاین رو،مردم قرآن را مقدس و سرمایه سعادت و سبب برکت می دانند،و دیوان حافظ را عزیز و موجب لذت و صفای دل می شمرند.

نحوه انتخاب کلمات،طرز تلفیق جملات و زیبائی و ابهام بسیاری از تشبیهات،حالتی به اشعار حافظ داده است که اکثر مردم،بی آنکه مراد گوینده و مفهوم واقعی شعر  را درک کنند،به همان کشش ظاهری سرمست می شوند و عبارات را بر وفق نیت و مقصود خویش تأویل وتفسیر می کنند؛به طوری که دیوان حافظ نزد عرفا سبب کسب معرفت و سیر در طریقت،و برای صاحب دلان مونس خلوت و مایه عبرت،و جهت عوام وسیله استشارت و تسلیت است.

اصولا ً طبیعت بشرمتعالی ، خاصه بشر شرقی ،از ابهام لذت می برد و به همین جهت است که کوه و جنگل  وآسمان و موسیقی و دریا وشعر برای انسان رویائی و لذت بخش است؛بی آنکه از چگونگی آنها آگاه باشد.شعر حافظ نیز برای بسیاری چنین است.

اما درباره مصطلحات صوفیه،به دو جهت،کار دشوارتر است.نخست بدان سبب که برای درک مفهوم لغات وترکیبات،از مطالعه چگونگی استعمال آنها در متون فارسی و ملا حظه لغتنامه ها می توان مدد گرفت،و درک و ذوق پژوهنده نیز در این راه چراغداری می کند.اما در مورد مطالعه مصطلحات صوفیان،حال چنین نیست.زیرا تصوف حد و رسم بر نمی تابد.کار دل و سخن عشق است.

اشکال خاص دیگر کار در مورد مصطلحات صوفیه آنست که حافظ آن را بریک نهج مورد استفاده قرار نمی دهد وبه مفهوم اصطلاحی متداول به کار نمی برد،بلکه غالبا ً به طعن و طنز و در عکس جهت معمول استعمال می کند و از کلماتی که مفهوم مفهوم مخالف دارند منظور خود را برآورده می سازد؛چناکه از خانقاه به میخانه می رود تا ازمستی زهد ریایی به هوش آید[1]،یا در خرابات فغان،نور خدا می بیند [2]،یا می بیند که ملائک در میخانه می زنند و او با سالکان حرم سترو عفاف و ملکوت باده مستانه می زند[3]، ویا در غالب موارد ،از صوفی به بدی یاد می کند و او را دامگذار و باده خوار و دراز دست و خرقه اش را مستوجب آتش می دانند [4]،و از این قبیل.

علت این طرز تعبیر ،یکی از آن جهت است که در زمان حافظ و پیرامون او ، صوفی اندک و صوفی نمایان بسیاند و تصوف نیز از فساد محیط کنار نمانده است .زاغان سیاه،بانگ بازان سپید آموخته و دونان،حرف درویشان را دزدیده اند. از این رو،حافظ،هر زمان از صوفی نام می برد،فرد ریا کاری را ارده می کند که جامه پشمین را وسیله گدایی و بساط خانقاه راد ستگاه ریاست و دکان  زرق و ریا ساخته است.

علت دیگری نیز برای استعمال مصطلحات صوفیه برخلاف تداول معمول آنها می توان اندیشید و آن گرایش به قلندریه و آداب ملامتیان است.ملامتیه چنانکه از نام آنان پیداست ، گروهی از صوفیانند که جلب خوشامد خلق راسبب بازماندن از عبادت و عنایت حق می دانند و معتقدند که درهم شکستن ظواهر  وخرق عادات و آداب معمول و گسیختن زنجیر قیود و رسوم و عمل کردن برخلاف آنچه جامعه به آن خو گرفته و مستحسن شمرده است،سبب می شود که انسان مورد ملامت و نفرت مردم قرار گیرد.ملامتیان صفای دل و پاکی اندیشه را مهم می شمردند و لباس مشخص و جای معین و آداب مخصوص را به چیزی نمی شمارند و خانقاه و خرابات در میانه نمی بینند.

سبک حافظ نیز غالبا ًدر استعمال مصطلحات صوفیه و تعبیرمسائل وابسته به آن ، به اسلوب قلندریه و روش ملامتیان بسیار نزدیک است و اصل درهم شکستن ظواهر و خرق عادات را در تعبیر مصطلحات هم تا حدی گسترش داده و عملی ساخته است.

آنچه از اشعار حافظ درک می شود و برای هر خواننده ای یقین حاصل می کند اینست که این اشعار موج یک روح پاک است که به زبان رسیده است،هرگز یک سخن مصنوعی قادر نیست حاصل این اندازه موج باشد که این چنین بر دلها بنشیند.اصل«سخن کز دل برون آید نشیند لاجرم بر دل»بر این دیوان حاکم است از این جهت و به همین دلیل شعر حافظ نمونه کوچکی است از قرآن ،صحیفه،نهج البلاغه ، ودعاهای کمیل و ابو حمزه[5]..

 

شرح اصطلاحات عرفانی شعر با ذکر نمونه

 آب حیات: چشمه ایست در ظلمات که هر کس از آن بنوشد زندگی جاوید پیدا می‌کند. کنایه از چشمه عشق و محبت است.

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند                           واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

آب حیوان: تابش انوار وتجلیات الهی را گویند.

آب حیوانش زمنقار بلاغت می چکد                         زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشربیست

 

آتش:کنایه از چهره معشوق است.

یا رب این آتش که در جان من است              سرد کن زان سان که کردی بر خلیل

آتشکده:در لغت به معنی جایگاه روشن نگه داشتن آتش مقدس است در آیین زرتشتی.ولی در اصطلاح  به قلب عارف و آتش عشق به حق اشاره می کند.

سینه گو شعله آتشکده پارس بکش                   دیده گو آب رخ از دجله بغداد ببر

آتش میخانه-آتش خمخانه:گرمای محفل عاشقان،گرمای جوشش عشق

خرقه زهد مرا آب  خرابات ببرد              خانه عقل مرا آتش خمخانه بسوخت

آغوش: دریافت رموز و اسرار الهی را گویند.

خوابم بشد ازدیده درین فکر جگرسوز                    کاغوش که شد منزل آسایش وخوابت

آن:کیفیتی که از مجموع حسن معشوق حاصل می شود و او را زیبا می سازد.

شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد                 بنده طلعت آن باش که آنی دارد

آیینه سکندر:کنایه از دل روشن هست که درآن مرد روشن بین و عارف همه چیز را می بیند.

آیینه سکندر جام می است بنگر                  تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

ابرو:دلربائی محبوب را گویند و نیز گرفتار شدن عاشق بر امور ظاهری و مادی است.

در مسجد و میخانه خیال تو گرآید        محراب،کمانخانه ابروی تو سازم

    شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو          ابرو نمود و جلوه گری کرد و روببست

ایاغ:لغت ترکی است؛یعنی«جام» و ایاغچی یعنی«ساقی».

یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست              یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ

 افسانه:در اصطلاح به معنی بیهودگی است.

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی                      که نخفتیم و شب و شمع به افسانه بسوخت

باد صبا: عبارتست از نفخات رحمانیه از جانب مشرق روحانیات. اشاره به نفس ودم رحمت خداوند است.

نفس بادصبا مشک فشان خواهد شد                    عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

بار امانت: مراد از امانت تکلیف و عهد و پیمان الهی است.اشاره به آیه"إنا عرضنا الامانة علی السماوات..."

آسمان بارامانت نتوانست کشید                   قرعه فال به نام من دیوانه زدند

بت: مقصود و مطلوب را گویند.

ببرد از من قرار و طاقت وهوش                          بت سنگین دل سیمین بناگوش

بستان:در لغت به معنی باغ است و در اصطلاح منظره زیبائی از محبوب است که به وصف نمی آید.

در بوستان حریفان مانند لاله وگل          هریک گرفته جامی بر یاد روی یاران

بوی:آنچه از حال و احوال معشوق،عاشق را به دست آید.

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید            زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

 

بیابان:سرگشتگی؛منظور اتفاقات راه سیر و سلوک است.

جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد              که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

تاب زلف:رازی است که اگر سالک در راه مخوف سلوک به حقیقت آن دست نیابد به سهولت نمی توتند طی راه طریقت نماید.

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست          تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

ترک:در لغت گروه غارتگر و چپاولگر تاتار را گویند ولی در اصطلاح کنایه از معشوق زیبا روی است.

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت         آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

جام: اشاره دارد به دل صوفی. عالم هستی را نیز به جام تعبیر می‌کنند چون فیض حیات را از صاحب حیات دریافت کرده‌است.

جام می و خون دل هریک به کسی دادند                     در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

ساقی ار باده ازاین دست به جام اندازد                        عارفان را همه در شرب مدام اندازد

جام جم:متشکل از جام به معنای قدح وجم مخفف جمشید است.جام جم قدحی است که حکما برای جمشید ساختند و جمشید هر وقت می خواست از وضع مملکت آگاه شود به آن نگاه می کرد.امروزه نزد مشایخ صوفیه مراد از"جام جم" دل عارف است چون عارف با قلبش از اسرار غیب مطلع می شود.

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد               آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

حرم : مقام بیرنگی و بیخودی است.

ساکنان حرم ستروعفاف ملکوت                   با من راه نشین باده مستانه زدند

حریف: هم شان و هم مقام وهم پیاله. به معنای معاشران نیز آمده‌است.

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد                   یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

 

حضور : در اصطلاح عرفا غیبت از خلق است. به مقام وحدت نیز گفته می‌شود. 

          حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ                   متی ما تلق ِ مَن تهوی دَع ِ الدنیا وأهملها

خال : نقطه وحدت حقیقی است. در اصطاح صوفیه اشاره به مبداء ومنتهای کثرت می‌باشد. به معنای ظلمت معصیت نیز آمده که به علت کم بودن طاعت انسان که مانع وحاجب میان او وانوار الهی است.

شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح                      چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

خرابات: شرابخانه.در اصطلاح عبارت از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی است(مقامی است که وجود جسمانی فراموش شود)

به جان پیرخرابات و حق صحبت او                 که نیست در سر من جز هوای خدمت او

 

خرقه : علامت سر سپردن صوفی است به شیخ طریقت و در حقیقت نشانه تسلیم بودن به خدای تعالی.

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد                  خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

خمخانه:در لغت به معنی میکده و محل نگه داری شراب است و در اصطلاح منظور دل عاشق است.

مارازخیال تو چه پروای شراب است             خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

رند-رندی:در لغت به معنی افراد پست وبخیل و زیرک است ود راصطلاح افرادیکه دستیابی به عشق محبوب را فقط منحصر به خود می دانند.

گر بود عمر به میخانه روم بار دگر          به جز از  خدمت رندان نکنم کار دگر

گر چه رندی و خرابی گنه ماست همه        عاشقی گفت که ما را تو برآن می داری

 

 

زهد-زاهد:در لغت به معنی کسی است که از مادیات و لذلیذ دنیوی پرهیز نماید و در اصطلاح کسی است که باد غرور در سر دارد وبه ظواهر امر توجه می کند و ازم معنویات و الطاف الهی بی خبر است.

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت         که گناه دگران برتو نخواهند نوشت

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت         حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

زلف : کنایه از ظلمت وکفر است. در اصطلاح، اشاره به کثرت دارد، چرا که، رخ وحدت را حجاب و پوشش است.

 

زلف: در اصطلاح عرفانی، به معنی تجلّی جلالی در صور جسمانی و صفات خداوندی و نیز زلف را به کثرت تشبیه کرده اند چنان که روی را به وحدت و برخی زلف را جذبه ی الهی گفته اند و گاهی به معنی قرب و نزدیکی به حق می دهد و گاهی صفات جلالی و تجلّیّات جمالی را گویند. زلف کنایت است از کفر و حجاب و اشکال و شبهت و هر چیزی که مرد را محجوب کند نسبت به حال او. (شرح اصطلاحات تصوّف)

کس چوحافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب                  تا سر زلف سخن را قلم شانه زدند

 

سالوس:دروغگو،دغل،چرب زبان.

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود         تا ریا ورزد و سالوس،مسلمان نشود

  دل به ما دربند تا دیوانه وار                         گردن سالوس وتقوی بشکنی

دلم از صومعه بگرفت و خرقه سالوس         کجاست دیرمغان و شراب ناب کجاست

ساقی: اشاره دارد به محبوب مطلق و پیر طریقت. رساننده فیض که شراب عشق را به عاشقان خود می‌دهد.

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد              عارفان را همه در شرب مدام اندازد

سماع: حالی است که بر اثر آوازی خوش یا نغمه دلکش صوفی را از دست بدهد و از خود بیخود کند.

سرو بالای من آنگه که درآید به سماع                       چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

سجاده:در اصطلاح هر چه روی دل بر آن باشد.

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده           خرقه ، تر ،دامن و سجاده شراب آلوده

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم          حاصل خرقه و سجاده روان در بازم

شاهد:در اصطلاح صوفیه عبارت است از آنچه در دل آدمی حضور داشته باشد و یاد آن بر دل غالب باشد.پس اگر علم در دل غالب باشد آن را«شاهد علم»و اگر حق بر دل غالب باشد آن را«شاهد حق»نامند-معشوق ، محبوب ، زن زیبا روی.

شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد                 بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد

شاهرخ:یعنی شاه را با رخ کیش دادن و از اصطلاحات شطرنج است-نام پسر تیمور.

نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ           چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

شراب: افراط محبت یا کمال معشوق را گویند.

دلم از صومعه بگرفت و خرقه سالوس         کجاست دیرمغان و شراب ناب کجاست

صبا : نسیم خوشی که به هنگام صبح در فصل بهار می وزد و سبب شکفتن گل ها و گیاهان می گردد و پیام آور عاشقان است.

(( در تذکرة الاولیا مذکور است صبا بادی است که از زیر عرش خیزد و آن در وقت صبح وزد. بادی لطیف و خنک است و در اصطلاح سالکان، باد صبا اشارت است از نفحات رحمانیّه که از مشرق روحانیّت می آید.)) (شرح اصطلاحات تصوّف)

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را                 که سر به کوه وبیابان تو داده ای ما را

 

عارض: عارض رخسار است، و تجلی جمالی

فریاد که از شش جهتم راه ببستند              آن خال وخط وزلف و رخ وعارض وقامت

 

 

علف:در اصطلاح خواسته های نفسانی،چیز یبی ارزش و کم بها،آنچه که پست و فرومایه است،رفتار ناپسند.

صوفی شهر ببین که چون لقمه شبهه می خورد           پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف

فقر: عدم تملک ومالکیت صوفی است تا چیزی را به خود اضافه کند آنچنان که از خود فانی شود وبه خدا رسد.

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار                      کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

 

قدح: وقت را گویند. اشاره دارد به وقت وهنگام تجلی. موطن تجلیات آثاری وقابل مشاهده هست.

قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ                     که بسته اند به ابریشم طرب دل شاد

کرامت:در لغت به معنی1)بزرگی ورزیدن2)جوانمرد گردیدن است و در اصطلاح خارق عادتی که به دست ولی انجام می گیرد.مقابل معجزه که از پیغمبر صادر می گردد.

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت            روزی تفقدی کن درویش بینوا را

گدا : کسی که فقیر تجلیات الهی است.

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است                   اسیر عشق تو تو از هر دو عالم آزاد است

گیسو : طریق طلب را می‌گویند.

گوش من و حلقه گیسوی یار              روی من و خاک در می فروش

می لعل: پیام معشوق است و ذوق محبت.

گر طمع داری ازآن جام مرصع می لعل                    هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

میکده: باطن پیران کامل وقرارگاه مرشدان را گویند و اشاره دارد به ذات حق.

بود آیا که در میکده را باز کنند                      گره از کار فروبسته ما باز کنند

مینا: به معنای دل عارف است وواسطه عاشق ومعشوق.

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم                  گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

مژه:در معنی لغوی موی پلک چشم است و در اصطلاح نشانی از معشوق است،همچنین بی خبر یو بی توجهی سالک را هم گویند.

مژه سیاهت ار کرد بخون ما اشارت               زفریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

 

منابع:

1.مفهوم و معانی اصطلاحات عرفانی،نویسنده:حسینعلی اکبری قوچانی،سال انتشار1378مشهد ،نشر سخن گستر

2.ترجمه اصطلاحات الصوفیه ،ترجمه محمد خواجوی،نویسنده:شیخ عبدالرزاق کاشانی،سال انتشار1372،نشر مولی

3.فرهنگ اصطلاحات عرفانی،تألیف دکتر منوچهر دانش پژوه،سال انتشار1379تهران،نشر فروزان

4.فرهنگ اشعار حافظ ، احمدعلی رجایی بخارایی،چاپ ششم،انتشارات علمی ، تابستان1370

5.عرفان حافظ(تماشاگه راز) ، استاد مرتضی مطهری ، چاپ ششم،انتشارات صدرا  ، زمستان1368

6.واژه نامه غزلهای حافظ ، حسین خدیو جم ، نشر ناشر ، تهران1362

 نویسنده: مسلم سلیمانی
منبع: http://khalvatgahebinam.ir

 

 

 



[1] .محمد قزوینی ، دیوان حافظ ، ص119 و 255

[2] .همان ، ص245

[3] .همان ، ص124 و 125

[4] .همان ، ص256 و 257

[5] .مرتضی مطهری ، تماشاگه راز ،ص41


برچسب‌ها: مقاله فارسی, شرح معانی برخی از اصطلاحات دیوان حافظ

ارسال در تاريخ چهارشنبه 24 خرداد1391 به قلم مسلم سلیمانی
از خلوتگه بي نام حمايت مي کنم